من از اهالی دیار عشقم...
من از اهالی دیار عشقم...
می شکنم در شکن زلف یار
منو اصلی
به نام خدا

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

نویسندگان وبلاگ:
الحسین

موضوعات وبلاگ
آمار و امکانات وبلاگ

طراح قالب
http://www.temx.vcp.ir
طراح قالب : مهدی سلطانی

RSS
شاید آخریش باشه

به نام خدا

سلام آدرس سایت ما(برای ورود روی لینک زیر کلیک کنید):

www.phanus.net         فانوس

یا نورالمستوحشین فی الظلم...

 



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=1">بدون دسته
نوشته شده در پنج شنبه دوم دی 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابت3 نظر
از اینجا ...... تا خدا

برای رسیدن به خدا راه زیادی در پیش داری.........

                          ...ازهمین حالا شروع کن

 

از اینجا ....تا خدا

 



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=7">متفرقه
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابت8 نظر
جلسه غیبت

جلسه غیبت

 

موضوع جلسه:بردن آبروی مومن

رئیس جلسه:شیطان

دبیر جلسه:نفس اماره

منشی جلسه:هوای نفس

زمان جلسه:هر جا خدا فراموش شود

پذیرایی جلسه:گوشت مرداربرادران دینی

از شرکت در این جلسه جداً خودداری فرمایید



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=7">متفرقه
نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابت3 نظر
علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا
 

 
از علامه جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی ؟!

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میکنن و اظهار میکنند که هر چه دارند از کراماتی ست که بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .

آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ الی ۲۱ مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با ۲۵ و یا ۳۵ درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !

با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد .

عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید .

سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی . گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار ) نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».

منبع: سایت علمی دانشجویان ایران


موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=10">از بزرگان بیاموزیم
نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابت2 نظر
انقلاب پشت مرز ها منتظر ویزا نمی ماند

بسم الله الرحمن الرحیم

 

انقلاب منتظر ویزا نیست

خاطراتی از استاد رحیم پور ازغدی

- به یاد دارم كه در عملیات خیبر، كنار دجله كه 40 كیلومتر پشت سر بچه‏ها باتلاق هور و نیزار بود، بچه‏ها دور خورده بودند؛ مهمات تمام شده بود و در خاك به دنبال فشنگ كلاش مى‏گشتیم؛ بچه‏ها گرسنه بودند ، از داخل یك روستاى عراقى چند گونى نان خشكیده كپك زده پیدا كردند ، آب هم نبود و از گله گاوى از مردم عراقى كه پخش و پلا بودند، بعضى بچه‏ها شیر مى‏دوشیدند تا ته قمقمه هر كسى دو قورت شیر باشد و از گرسنگى ضعف نكنند و بتوانند سر پا بایستند و گلوله‏اى شلیك كنند. در این شرایط، بچه‏ها گاهى پشت پیراهن‏هایشان چیزهایى به شوخى یا جدى مى‏نوشتند؛ مثل ورود هر گونه تیر و تركش ممنوع!

یكى از بچه‏ها كه همان جا شهید شد و جنازه‏اش هم ماند، پشت پیراهن خود نوشته بود

 انقلاب ما پشت مرزها منتظر ویزا نمى‏ماند.

ببین یك بچه دهاتى بسیجى پشت پیراهنش در شرق دجله چه مى‏نویسد! من همان جا به رفقا و بچه‏ها گفتم كه این جوان دهاتى این جا و اكنون به نمایندگى از همه بشریت مى‏جنگد. او كه مى‏نویسد من منتظر ویزا نمى‏مانم، یعنى من براى همه بشریت مى‏جنگم؛ نه براى یك تكه خاك؛ یعنى انقلاب ما متعلق به همه انسان‏ها در دنیاست....

- در عملیات بدر، بچه‏ها سى ساعت در هورالهویزه پارو زدند. وقتى خط را گرفتند، حدود 72 ساعت زیر بمباران گاز خردل بودند. مقاومت بچه‏ها همه به عشق تشكیل حكومت علوى بود... این بچه‏ها كه شیمیایى شدند و الان 16 سال است كه نمى‏توانند یك نفس راحت بكشند - بچه‏هایى كه مطابق آمار در 96 درصد از وصیت‏نامه‏هایشان كلمه ولایت فقیه آمده است - به خاطر حكومت دینى و اجراى احكام شهید شدند....

- در عملیات كربلاى 4، بچه‏هاى غواص كه وارد آب مى‏شدند،

من كنار آب بودم؛ بچه‏ها به سجده مى‏رفتند و وارد آب مى‏شدند. اخوى هم جزء آنها بود؛ هیچ كدام آنها برنگشتند و همه مفقود شدند. من به برادرم گفتم: فلانى این جا محور عمل چگونه است؟ محكم گفت: ما را مى‏زنند؛ ولى ان‏شاءالله بچه‏هاى موج دوم كه پشت سر ما مى‏آیند، جزیره را مى‏گیرند؛ به همین راحتى؛ بعد هم بچه‏هاى ستون غواص، وارد آب مى‏شدند و این بسیجى‏ها دم گرفتند: لبیك، اللهم لبیك و داخل آب شدند. این ستون در باتلاق‏هاى هورالهویزه و جزیره بوآرین فرو رفت؛ ولى وصیت‏نامه‏هایشان هست؛ آنها نوشته‏اند كه ما براى اجراى عهدنامه مالك اشتر رفتیم و شهید شدیم.

-در عملیات والفجر 8، مین منور منفجر شد؛ یك بچه بسیجى یا على گفت و خود را روى مین منور با هزار درجه حرارت انداخت و زغال شد تا منطقه روشن نشود و بچه‏ها لو نروند و خط بشكند. اینها شریف‏ترین بچه‏هاى این مملكت بودند

برادرانى كه در والفجر 8، آموزش غواصى مى‏دیدند، در زمستان، شبى 6 تا 7 ساعت در آب سرد بودند و وقتى كه از آب بیرون مى‏آمدند ،پنجه‏هایشان از شدت سرما قفل مى‏شد... گاهى با 40 درجه تب، داخل آب مى‏شدند و یكى‏شان مى‏گفت كه در آب هم عرق مى‏كنم؛ ولى وقتى مى‏گفتند امشب استراحت كن، پاسخ مى‏داد كه مسئله آزاد كردن كل بشریت و اجراى احكام دین است؛ آنان این گونه بودند. از آب اروند كه بچه‏ها مى‏خواستند عبور كنند، یكى از برادران غواص به دیگرى - كه هر دو شهید شدند - گفت: جایى كه ما آموزش دیده‏ایم، عرض آب این قدر نبود؛ شدت آب هم این قدر نبود؛ این جا كوسه دارد؛ امشب چه مى‏شود؟ آن دهاتى 19 ساله پاسخ داد: تو ابتدا توحید خود را اصلاح كن؛ چون اگر این طرف اروند دلت آرام است و آن طرف اروند ناراحت هستى، معلوم مى‏شود كه خداى این طرف اروند را خداى آن طرف نمى‏دانى. به او گفت: ما امشب وارد آب مى‏شویم و اگر عراقى‏ها ما را نزنند، كوسه‏ها مى‏زنند و اگر كوسه‏ها نزنند، آنها مى‏زنند. اگر هیچ كدام نزنند، ما لابه‏لاى تله‏هاى انفجارى گرفتار مى‏شویم؛ ولى من امشب وارد آب مى‏شوم تا به امام خبر بدهند كه بچه‏ها به آب زدند. امام باید از ما راضى باشد. مى‏گفت: اصلاً برایم مهم نیست كه از آب بیرون بیایم؛ براى من مهم است داخل آب بشوم.

مگر چند نمونه از این بچه‏ها در كل تاریخ ایران بوده‏اند كه ما با خون این بچه‏ها این قدر راحت معامله مى‏كنیم؟



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=9">شهدا
نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتیک نظر
ارسطو یا پرستو؟

دست نوشته ای از شهید احمدرضا احدی

رتبه اول کنکور پزشکی سال 64

ساعتی قبل از شهادت

 

چه کسی می داند جنگ چیست؟

چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟

چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هرجا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟

آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند .

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟

چه کسی در هویزه جنگیده؟کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟

چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:

نبرد تن و تانک؟!

 اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟

چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟

گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده وگذر می کند، حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟

کدام گریبان پاره می شود؟

کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟

و کدام کدام ....

توانستید  ؟؟؟

اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید؛

هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری

سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده  مهران – دهلران حرکت می نماید ، مورد اصابت موشک قرار می دهد اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود معلوم کنید کدام تن می سوزد؟

 کدام سر می پرد؟

چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟

چگونه باید آنها را غسل داد؟

چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟

چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟

کدام مسئله را حل می کنی؟  برای کدام امتحان درس می خوانی؟

به چه امید نفس می كشی؟ كیف و كلاسورت را از چه پر می كنی؟

از خیال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر یا از آدامسی كه هر روز مادرت دركیفت می گذارد؟

كدام اضطراب جانت را می خورد؟

دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر كلاس، نمره گرفتن؟

دلت را به چیز بسته ای؟ به مدرك، به ماشین؟

به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟؟

صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشیدن، پرستو شدن

آی پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاك افتاده است؟

آی دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟

هیچ می دانستی؟  حتما نه...!!!

هیچ آیا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندكی زبان خشكیده كودكی را تر كنی؟ و آنگاه كه قطره ای نم یافتی، با امیدهای فراوان به بالین آن كودك رفتی تا سیرابش كنی

اما دیدی كه كودك دیگر آب نمی خورد......

اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اكبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی،

لااقل حرمله مباش

كه خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اكبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.

من نمی دانم كه فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد كرد....

پس بیاید حرمله مباشیم...


 

حرمان هور - شهید احمد رضا احدی



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=1">بدون دسته
نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتنظری وجود ندارد
وا غیرتا !

بسمه تعالی

وا غیرتا !

فیلم در چشم باد رو دیدید؟ اون قسمتی که دو تا سرباز خارجی می افتن دنبال دو تا دختر ایرانی ... دیدید اکبر عبدی چکارکرد؟ازگلوله و زخم و خون و مرگ نترسید؛ هدف داشت . هدفش چی بود دفاع از ناموس .غیرت داشت از ناموس مملکتش دفاع کرد. در هنر فیلم سازی زن نشانه ی کشور است. وقتی خانم فراهانی می ره خارج فیلم بازی می کنه به عنوان یک زن مسلمان ایرانی ، نماد کشور ایرانه . گلشیفته یک نفر نبود ؛ بلکه داشت ایرانو نشون می داد  ، این افتضاح رو به بار آورد . همونطور که قبلاً هم خیلی کج رفته بود . فیلم "جایی دیگر "رو دیدید؟حتماً ببینید ؛ تحلیل هاش رو هم بخونید . ببینید و بدونید چه گندی زدند گلشیفته و امثال او به سینمای ایران . ساکت نمونید مردم . غیرت کجا رفته؟ ها؟ کجا رفته که وقتی گلشیفته میاد با اون وضعیت فیلم هالیوودی بازی می کنه و با بدن نیمه عریان مصاحبه می کنه یه خاک تو سر میاد تو روزنامه می نویسه "بالآخره دیده شدیم" . بی شرف .تف به غیرتت احمق .خدا لعنت کنه تورو که وقتی مملکتت رو لخت کردن می نویسی بالآخره دیده شدیم. این دیده شدنه ؟ اگر جای گلشیفته خواهر خودت هم بود می گفتی بالآخره دیده شدیم ؟

مردم ؛ فکر می کنید آدم چه جوری به اینجا می رسه ؟ به خدا گلشیفته از فضا نیومده بود . اون هم یکی از ما بود . نذاریم امثال گلشیفته زیاد بشه.

فکر می کنید از کجا شروع می شه ؟ از همین دو سانت مویی که بیرونه . از همین چادر کنار گذاشتن . از همین چیزهای به ظاهر ساده شروع می شه .قطره قطره جمع می شه تا دریای بی کران درست می شه .پدرها ، مادرها ، مراقب جووناتون باشید . نذارید ذره ذره از دست برن .اگه الآن نذارید موهاش بیرون باشه خیلی راحت ترید تا فردا که اومد گفت "حجاب مانع پیشرفت زنه ؛ زن باید آزاد باشه و حجابشو برداره ..." بخواهید عوضش کنید.اگه الآن بهش بگید نماز بخون بهتره تا این که پس فردا که گفت " خدا وجود نداره .." بخواهید نمازخون بشه . از همین حالا شروع کنید .چه جوون خودتون ، چه خواهر زاده برادر زاده تون چه یه جوون تو کوچه خیابون. نذارید از دست برن .از فحش و بی احترامی و غیره نترسید .به فکر هدفتون باشید.تذکر زبانی رو هیچوقت ، هیچوقت ، هیچوقت ترک نکنید .

جوونا ! شما هم حواستون جمع باشه . خیلی مراقب باشید . سوء تفاهم نشه ولی آرایش و مو بیرون دادن و ... خودش چراغ سبزه . مواظب باشید . خودتونو بد بخت نکنید .گرگها لباس آدم پوشیدند.

صلوات



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=8">متن های انتقادی
نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتیک نظر
نامه ی یک مادر به گلشیفته فراهانی

سلا‌م گلشیفته جان؛این روزها نام تو را از خیلی‌ها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای نقل زبانهایی.شنیده ام رفته ای به ینگه دنیا و حجابت را از سر برداشته ای و...

گلشیفته جان،وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد،آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته،نقش پنهانی ا ست از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد.مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا نورو گرمی و محبت وحیات ببخشد،"هست"برای آن كه فرزندش "باشد."مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج می زند و ترنم لبانش به ذكری الهی،در خانه نور می پراكند.
یادت هست هنگامی كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملا‌قلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانی‌ها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد.
اما حالا‌ تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلم‌های‌هالیوود شوی.
گلشیفته جان،نمی دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه،اما می خواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی كه‌هالیوود كجاست؟
می دانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیس‌های سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیای‌هالیوودی‌ها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلا‌ب‌هایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفته ای،ترمز بریده است.غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی،دارد مثل موریانه پایه‌های خانواده‌ها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم كه آنها پیشرفته اند،اما این پیشرفت‌ها چشمت را كور نكند.
دخترم،برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی،در حالی كه از استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می كند؟گلشیفته جان،دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برق‌هالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت،طعم خوشایندی دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربین‌های عكاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند،می تواندحساب بانكی تو را با ارقام نجومی پر كند،دستشان درد نكند،خیلی هم خوب است كه به این چیزها می رسی مادر.اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند،تاجی از الماس بر سرت بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانه ای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت.این درسی بود كه رسول ملا‌قلی پور به تو یاد داد،اما خیال می كنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می كنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی كند؟
فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی،بعد یك هنرپیشه،اول یك مادر هستی بعد یك شهروند،اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام فرصت‌های درخشان‌هالیوود هم نمی تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملا‌قلی پور درك كرده اند به توهدیه بدهد.هنرپیشه باش گلشیفته جان،به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر"باش    



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=1">بدون دسته
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابت2 نظر
اگر خدا را قبول ندارید این مطلب را بخوانید !!!!

به نام خدا

مردم !!! اگر در شناخت خدا مشکل دارید این را بخوانید !!!

  

التماس دعا!

 

مردی برای اصلاح به ارایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین انها در مورد خدا صورت گرفت.

ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد مشتری پرسید چرا؟ ارایشگر گفت:کافیستبه خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه درد و مریضی وجود داشته باشد؟

 

مشتری چیزی نگفت و از ارایشگاه بیرون رفت به محض اینکه از ارایشگاه بیرون امد مردی را دید با موهای ژولیده وکثیف با سرعت به ارایشگاه برگشت و به ارایشگر گفت: می دانی به نظر من  ارایشگرها وجود ندارند ارایشگر با تعجب پرسید چرا این حرف را میزنی؟

 

من این جا هستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم مشتری با اعتراض گفت:پس چرا کسانی مثل ان مرد بیرون از ارایشگاه وجود دارند ارایشگر گفت: ارایشگرها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند. مشتری گفت: دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند.

 

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=2">داستان های عارفانه
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتیک نظر
ثروت خفته - داستان پند آموز

يكى در پيش بزرگى از فقر خود شكايت می كرد و سخت می ناليد. گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمی ‏كنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه می کنى؟
گفت: نه.
گفت: گوش و دست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز.
بزرگ گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است، باز شكايت دارى و گله می کنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش ‏تر و خوشبخت ‏تر از بسيارى از انسان ‏هاى اطراف خود می بینى. پس آنچه تو را داده ‏اند، بسیار بیش ‏تر از آن است كه ديگران را داده ‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى؟!



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=2">داستان های عارفانه
نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابت2 نظر
داستان عشاق در زمان ملاصدرا
زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. ..
در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود.
..
از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.
لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم.
در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد.
او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید:
چرا این گونه گریه می کنی؟
ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت.
گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.


موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=3">داستان عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتیک نظر
یاد گرفتم

یادگرفتم:
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
4.با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خویش می سنجد و هم سطح خویش میپندارد



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=1">بدون دسته
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتنظری وجود ندارد
دوست همیشگی من

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود .
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت :
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اینطور تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببین این دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان البته که ارزشش را داشت .
افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس می کشید، اون حتی با من حرف زد !
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشکرم دوست همیشگی من !!!



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=3">داستان عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتنظری وجود ندارد
می خواهم معجزه بخرم

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند.

فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت ، قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ،

فقط 5 دلار ..

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

 جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود

که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد،

ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟

دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد : برادر کوچک من ، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط

معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است،

بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید : چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب ،

فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : من می خواهم برادر و والدینت را ببینم،

فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد ؛ "دکتر آرمسترانگ" فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی ، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم ، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود ،

 می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 دلار!



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=3">داستان عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتنظری وجود ندارد
عاشق باشیم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=3">داستان عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتنظری وجود ندارد
گردش زندگی

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!»
داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟»
- سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!»



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=2">داستان های عارفانه
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتنظری وجود ندارد
هر چیزی حکمتی دارد

دو فرشته ی مسافر برای گزراندن شب در خانه ی یک خانواده ی ثروت مند فرود آمدند این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ی مجللشان راه ندادند بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیارآنها گذاشتند.فرشته پیر دردیوار زیرزمین شکافی دید آن را تعمیر کرد.وقتی فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده اوپاسخ داد همه ی امور به آن گونه که مینمایند نیستند.
شب بعد این دو فرشته ه منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار میهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذای مختصر زن و مرد فقیر رختخواب خود را در ختیار دو رشته گذاشتند.
صبح رز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را گریان دیدند.گاو آنها که یرش تنها وسیله گرندن زندگیشان بود در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد واز رشته پیر پرسید چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیافتد؟خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی اما این خانواده دارایی اندکی دارند وتوگذاشتی گاوشان هم بمیرد.
فرشته پیر پاسخ داد وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم دیدم که در شکافه دیوار کیسه ای طلا وجود دارد از آنجا که آنان بسیار حریص و بددل بودند شکاف را بستم وطلاها را از دیدشان مخفی کردم.
دیشب وقتی در رختخواب زن ومرد فقیر خوابیده بودیم فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد ومن به جایش آن گاو را به او دادم.همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند وما گاهی اوقات خیلی دیر به آن موضوع پی می بریم.



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=2">داستان های عارفانه
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتنظری وجود ندارد
خدا چه شکلیه ؟

مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود . ساکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند ساکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=2">داستان های عارفانه
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتنظری وجود ندارد
داوود نبی از علی (ع) می گوید

 اطاعت آن بزرگواری که « ایلی » نام دارد ، واجب است و فرمانبرداری از  

او همه کارهای دین و دنیا را اصلاح می کند

آن شخصیت والا مقام را « حدار » ( حیدر ) نیز می گویند . 

او دستگیر و مددکار بی کسان و شیر شیران باشد . 

نیرو و قدرتش بسیار و تولدش در « کعابا » ( کعبه ) خواهد بود . 

بر همه واجب است که دامن آن بزرگوار را بگیرند و همانند غلام حلقه به  

گوش اطاعتش کنند  

بشنود هر که گوش شنوا دارد ، بفهمد هر که عقل و هوش دارد ، بیندیشد 

هر که دل و مغز دارد که چون وقت بگذرد ، دوباره باز نمی گردد . *

این نوشته از نسخه خطی بسیار قدیمی زیور که نزد « اهزان الله مشقی »

پیشوای دینی مسیحیان بود ، نقل شد .

 

  

 



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=1">بدون دسته
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتیک نظر
با خدا نسبتی دارید؟

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید



موضوع مطلب : http://.blogfa.com/?pg=categories&id=2">داستان های عارفانه
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 توسط مجنون الحسین | لينک ثابتنظری وجود ندارد
عناوین آخرین مطالب ارسالی

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس